بماچم :)

خرید بک لینک
در قسمت قبل تا اونجایی گفتم که خواب حضرت زهرا رو دیدم و از خواب پریدمپتو رو کشیدم روصورتم و شروع کردم به گریه کردنخیلی حال عجیبی بودگریه میکردم ، ولی ارامش خاصّی داشتممطمن بودم شفا گرفتمپرستار تو دل شب اومد و گریه کردن منو دیدپیشم نشست و شروع کرد به حرف زدنفکر میکرد چون تنهام دارم گریه میکنمبهم گفت : مگه کسی رو نداری که تو این شرایط تنهایی!گفتم من مرد تنهای شبم :) ! خنده ملیحی زدم و باز اشک میریختم و بهش گفتم گریم سر تنهاییم نیست !خواب عجیبی دیدم گریم گرفتاون شب تموم شد و فردا دکتر اومد بالا سرم و بعد از پرسیدن حال و احوالم گفت صورتتو حرکت بده ببینم!فکر میکردم صورتم سنگین شده ولی تکون میخوره!اما تکون نمیخورد!اونجا بود که فهمیدم سمت چپ صورتم فلج شده بودوای خدای منمن صورتم فلج شدهیعنی چی!تموم ارزوهام به باد رفت یعنی؟ (این حس رو نمیتونید درک کنید!)من تا 20 روز قبلش سالم بودم و زندگیم رو روال بودتو بیست روز هم عمل تومور کردم هم صورتم فلج شد!دیگه به زندگی امید نداشتم چون خواب شب قبل رو فراموش کرده بودم ناخوداگاه.....روز و شبای ای سی یو خیلی دیر تموم میشد!بقول اون بماچم :)...

ما را در سایت بماچم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 6:58

از ابان 94 تا اسفند 94زندگی من دچار یک معضل بزرگی شدناامیدیناامیدیناامیدیاز بیمارستان مرخص شدماز طرفی یک ملاقات کننده نداشتم و تا اسفند تو خونه قایم شدم که کسی منو نبینه بفهمه تومور داشتماز طرفی هم صورتم فلج شده بودلااقل دلم خوش بود تومور ندارم دیگهبعد یک ماه دکتر بهم گفت تومور داری هنوز ، برو بسوزونوقتی تومورمو سوزوندم!دیگه به دکترم هم اعتماد نداشتم!چون دروغ مصلحتی بهم گفته بود!(اولین جمله ای که تو ای سی یو گفتم رو برید بخونید تا دروغ دکتر رو بفهمید!)بعد سوختن تومور دکتر برام فیزیو تراپی نوشت!40 جلسه فیزیو تراپی رفتم صورتم خوب نشد ، بدترم شد!جلسه 40 ام فیزیو تراپ گفت دیگه وقتشه با شرایطت کنار بیای!صورتت فلجه!خوب نمیشی!حالم از خودم،زندگیم،اطرافیانم،جامعه و حتی شما :) بهم میخورد!درسمو انصراف دادم!با اینکه تا گرفتن لیسانس فاصله ای نداشتم،به فوق دیپلم اکتفا کردم! (حالم از درس هم بهم میخورد!)سربازی هم معاف شدم (اینو یادم رفت بگم که گوش چپ من بخاطر تومور کر شده) زندگیم خیلی داغون شده بودکسی که قرار بود بره وزارت دفاع تو بخش موشکی اونجا امریه بگیره الان بخاطر کری گوش چپش بماچم :)...

ما را در سایت بماچم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 6:58

به علت تداخل موضوع تومور و زینب درانتهای داستان مجبورم هر دو رو باهم و در کنار هم شرح بدم!اوایل اسفند اون خواب ای سی یو اومد به یادمپیش خودم گفتم هیچ کارحضرت زهرا بی حکمت نیست!حتما حضرت زهرا میخواسته یک نشونه بهم بده40 زن سیده رو یادتونه؟ 40 حدیث کسا نذر کردم! هر روز بعد نماز صبح حدیث کسا میخوندم!از فیزیو تراپی که ناامید بودم یکی پیشنهاد کرد برم طب سوزنی 10 جلسه ای از اسفند رفتم و باز جوابی نگرفتماما دیگه ناامید نبودممیدونستم ته داستان هر چی بشه شرایط از الانی که هست خیلی بهتره!روز ولادت حضرت زهرا این 40 حدیث کسا تموم شد! اتفاقی نیفتاد!منتظر یک اتفاق بودم!..پرده رو بکشید و زاویه دیدتون رو عوض کنید میرم به موضوع من و زینب که ناتموم مونده بود..یادتونه بهار 93 از زینب خواستگاری کرده بودم و زینب بهم گفت یک سال صبر کن؟یکسال داشت تموم میشد12 فروردین 95 برای خواستگاری اقدام کردم یعنی شام ولادت حضرت زهرا (س)اما چیزی که من انتظار داشتم نشد!زینب دیگه از حضور من خوشحال نبود!زینب معضب یا معذب بود! (من ابتدا نوشتم معذب ، دوستان گفتن غلطه بنویس معضب ! تغییر دادم باز گفتن غلطه!پس بماچم :)...

ما را در سایت بماچم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 6:58

سلام دوستان

امیدوارم هر کجا که هستید حالتون خوب باشه!

از مرداد ماه تا الان خیلی کمرنگ شدم ، خیلی اتفاقا تو زندگیم افتاد که کم کم عرض میکنم

پوزش منو بپزیرید بخاطر چند ماه سکوتم!

فقط اینو بدونید سالم و سر حال و پر انرژی اومدم تا باز در خدمتتون باشم

اووووووووووووووووووووووه چقدر حرف دارم واسه گفتن

بماچم :)...

ما را در سایت بماچم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 6:58

وقتی زینب منو رد کردوقتی صورتم از لحاظ ظاهری هنوز خوب خوب نشده بود و تو جامعه میدیدم نگاهای تمسخر امیز دیگران رو!وقتی رفته بودم دانشگاه انصراف داده بودم بخاطر یه سال خونه نشینیوقتی تو جامعه دیگه فعالیت قبلو نداشتم و حتی هیئت و پایگاه و ... نمیرفتم!وقتی خیریه ام از هم پاشید و هر کدومشون رفتند سمت زندگشونوقتی به علت تومور و خونه نشینی های بعد تومور کارمو از دست داده بودم و وسایل کارمو نصف قیمت فروخته بودم تو این یه ساله! و کلی بدهی بالا اوردموقتی شده بودم مایه ی نگرانی خونوادموقتی زندگی روی تلخشو به من نشون دادوقتی و وقتی و وقتی ....اعتماد به نفسمو از دست داده بودم حسابیزندگیم پوچ شده بوددنیام عوض شده بود و برام با مرگ فرقی نداشتمن با اون همه فعالیت اجتماعی و با اون همه ایده های خلاقانهشده بودم یه جوون منزوی و خونه نشینحتی وقتی صورتمم شفا پیدا کرد و خوب شد ،تلنگر نشد بر اوضاع خرابم (دیگه شما خودتون ببینید چطور بودم!)تصمیم گرفتم یه وبلاگ بزنم و از زندگیم بگم تا با شماها دردودل کنم که لااقل یکی باهام هدرد بشهیه مسیر برا وبلاگم نوشتم و بر مبنای اون شروع کردم وبلاگ نویسی در بماچم :)...

ما را در سایت بماچم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 6:58

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بماچم :)...

ما را در سایت بماچم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 6:58

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بماچم :)...

ما را در سایت بماچم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 6:58

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بماچم :)...

ما را در سایت بماچم :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 6:58

صفحه بندی